! رفيق روز تنهايي
کاری ندارم عید بر می گردی یا نه / تو هر زمان سال که برگردی عیده
دلم غزل می خواهد شبیه تو حتا اگر که کار من و عشق می زند بالا هوای لحظه ی بارانی تو را دارم در آسمان دلی که شده ست جای شما غزلترانه ی محبوب شاعرِ دلتنگ که باخت پیش نگاهت تمام قافیه را یکی شما و یکی من، چه روزگار بدی که بیت بیتِ «من» و «تو» نمی رسد بر «ما» من و هوای غلیظِ «فقط تو را دارم...» در آسمان دلم تو، تو و تو و ... اما به شکل قطره ی بارانِ اول این شعر تو می رسی به من و می شود غزل حالا: دلم غزل می خواهد شبیه تو حتا که استعاره نداری به جز خودت زهرا حمید/اردیبهشت 91 تو اولین پست از سال جدید، دو تا رباعی که اسفند ماه امسال تو اختتامیه ی جشنواره ی " هفت سین " تو دانشگاه خوندم رو براتون میذارم و آخرش هم ترانه ی فوق العاده ی " روزبه بمانی " برای عید امسال که توسط مهدی یراحی خونده شده، که با حال و هوای نوشته های بالا یه جورایی هم خونی داره. ما ساخته با روح و گل و درد شدیم ( نفخت من روحی ) از بخت خراب حاصلش: ( دو نقطه ) مرد شدیم ای کاش همه یک نوع، همه یک جور، همه ... هی از مرد شدن طرح زوج و فرد شدیم ** این ثانیه های آشنا، but ( اما ) هر روز و شب، صدا، سیما، but ( اما ) جان من اگر شد سریالی، چیزی... دیگر که گذشت انتخابات...اما... حمید/اسفند 90 تنها زمان سال که هم خوبه حالت هم با خودت درگیر حس دردی، عیده کاری ندارم عید بر می گردی یا نه تو هر زمان سال که برگردی عیده هفتسین امسالو کنار آینه چیدم تا لحظه لحظه جای خالیتو ببینم تقویم امسالم تموم شد بسه برگرد تنها محاله پای این سفره بشینم روزبه بمانی مثه تو دلم گرفته، مثه بغضی که ندیدی مثه یه شیشه ی خسته، تو شکستی و بریدی اینکه من بی تو بمونم حتی فکرشم عذابه پاشو بازم با یه لبخند بگو ماجرا یه خوابه واسه ی نداشتن تو زیر بارون گریه کردم بدون گرمی چشمات، تو بهارم سرد سردم همه ی ثانیه هارو می دیدم که پرِ دردی یه روز تلخ زمستون، تو چشاتو وا نکردی حالا من موندم و بغضی که تو چشمای تو سد نیست بی نگاه مهربونت دل من عشقو بلد نیست دیگه طاقتی نمونده کاش بگی همه ش یه خوابه نگو رفتی که می دونی، رفتنت برام عذابه با نگاه مهربونت، پدرم پناه من باش پشت لحظه هام شکسته، بیا تکیه گاه من باش همه ی ثانیه ها رو می دیدم که پرِ دردی یه روز تلخ زمستون تو چشاتو وا نکردی حمید پ.ب1: چهل روز گذشت... پ.ب2: همه ی ثانیه ها رو می دیدم که پرِ دردی یه روز از روزای پاییز، تو چشاتو وا نکردی
این شعر را دوباره تو آغاز می کنی با واژه ها تویی که غزل، ساز می کنی وقتی مرا تو قافیه پرداز می کنی در پیش تو همیشه سخن دیر می شود تو از دیار غربت و ایمان رسیده ای از یک مدینه درد به ایران رسیده ای وقتی که آفتاب، خراسان رسیده ای بی تو تمام وقت وطن دیر می شود ایران به شور عشق تو تا طوس می رود ایران چو زائری ست به پابوس می رود دیگر هوای وحشت و کابوس می رود دشمن، برای زخم زدن دیر می شود پای تمام ثانیه ها لنگ شد، ببین شرمنده ام از این که دلم سنگ شد، ببین آقا دلم برای حرم تنگ شد، ببین بغض دل شکسته ی من، دیر می شود چیزی شبیه حسرت و رویاست این حرم در پیش عرش بین که چه زیباست این حرم آیینه ای که علقمه پیداست این حرم بشتاب بهر ذره شدن دیر می شود با نور عشق قلب مرا با صفا بکن رنگ تمام قافیه ها را خدا بکن قفل سیاه هر شب من را تو وا بکن « قدری برای این دل تنگم دعا بکن » ای تو کلید هر دل و تن، دیر می شود بی تو به شهر فاصله برگشت می شوم من هم شبیه غربت « یا هشت » می شوم چون آهوی رمیده ی هر دشت می شوم تا که شوی تو ضامن من دیر می شود حمید
چند تا رباعی شب یلدایی تقدیم به همه ی دوستای خوبم و به خصوص... ( همینجوری واسه هیجان گفتم..شخص به خصوصی وجود نداره... فعلا! ) در دفتر دل معنی فردا هستی تو چله نشین شب یلدا هستی دل محو تماشای نگاهت امشب الحق والانصاف که زیبا هستی *** در حین تماشای تو چشمم لرزید لب های شگفت آورت می خندید بر جنگل آتش زده ی احساسم باران از آن نگاه سبزت بارید *** باز هم آخر پاییز و آذر ماه همیشه عجیب دیگری که گذشت : از زخم ولی پیش خدا نشمردید با هم حتی جدا جدا نشمردید باز آخر پاییزِ دلم شد اما این جوجه ی زرد و خسته را نشمردید (حمید/شب یلدا 90)
فرصتی پیش اومد تا بعد از مدت ها یه آپ دیگه تو این وبلاگ داشته باشم. اینبار می خوام یه ترانه ی جدید بذارم اما نیاز دیدم که قبلش توضیحاتی رو در مورد این ترانه بدم. این ترانه مثل یه نمایش می مونه که 4 تا شخصیت داره. فرد اول، فرد دوم، فرد سوم که آخر شعر میاد و فرد چهارم که در واقع ذهن و تفکرات فرد اوله. بخش هایی که مربوط به فرد چهارم ( با همون ذهن فرد اول ) هستش با رنگ سیاه، بخش های مربوط به فرد اول با رنگ قرمز، بخش های مربوط به فرد دوم با رنگ صورتی، و بخش های مربوط به فرد سوم با رنگ آبی مشخص شدن. منتظر نظراتتون در مورد این کار هستم. جا برای هرگونه نقد و نظری هم بازه. یا هشت نه می کُشی منو، نه میذاری برم تو قاتل منی، اینو دیگه بدون سیبله نگاه تو همیشه قلبمه این تیرِ آخره با شهوت جنون ** -فکراتو خوب بکن برای کُشتنم... - یه حبه قند و بعد بریدن نفس -این فکر خوبیه! فنجون من کجاس؟ - فنجونو هم بزن با قاشق هوس - ** یه کم نمک بریز رو زخم خستگیم شوریِ این جنون پر از حماقته هَمِش بزن دلو با خون حادثه تو متن این غروب، یک شب وحشته ** - می بینم آخره شعله رو تا تَهِش هوای حادثه پر شده تو اتاق فقط تلنگری به فندکت بزن بوبوم بوبوم بوبوم، بوبوم نه تو نه من ** - اینجوری سختته؟ تلاشتو بکن... - غصه نخور عزیز، یه صحنه سازیه - مرگ با حبه قند یا نیش فندکت تو این پلان تو، فقط یه بازیه!؟ ** - متن عوض شده... - یه اسلحه بیار... - لوله ی سردشو روی شقیقه هام بذارو آخرش با یه نگاه تلخ اون ماشه رو بکش - تق..تتق..تمام! حمید/آبان 1390
همیشه حرف هایت اشتباه است نگاهت تا همیشه روسیاه است از آن چشمان جادو دل نکندی مواظب باش قلب من، گناه است حمید ........................................................................ یاداشت های درد جاودانگی امروز هشتم آبان، سالروز درگذشت قیصر ادبیات ایران، امین پور عزیز بود. قیصری که در روز سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶ برای همیشه با مردم ایران خداحافظی کرد. چه خوب گفت آقای محمد حسین نعمتی که در وصف قیصر عزیز سرود : نامردمی ها مرد را آزرد، تا در سکوت سرد شب پژمرد او بغض قیصر بودنش را خورد، او نان قیصر بودنش را نه ... شاید زمان ما را عوض کرده ست، این مرد اما همچنان مرد است این مرد نام دیگرش درد است، چیزی که در او بود و در ما نه ... صبح سه شنبه هشتم آبان، آغوش باز سید و سلمان آغاز قیصر بود یا پایان، پایان قیصر بود ... اما نه! ... امروز ویژه نامه ی " آسماندریا " برای قیصر امین پور و با طراحی من از طرف کانون شعر و ادب دانشگاه پخش شد. شاید این آخرین کار من تو این ترم برای کانون باشه. و خوشحالم که این آخرین کار برای قیصر عزیز بوده. یادداشتی هم از من تو این ویژه نامه چاپ شد و تو ادامه می خونید. بعد از پخش ویژه نامه مهدی یوسفی حرف جالبی بهم زد. گفت : به من چه که تو " تو باغ نبودی! " چند سالی است، آبان ماه که می آید دست و دلم می لرزد. حسی عجیب یقه ی دلم را می گیرد. حسی که بی گمان همه اش را از مردی دارم که همه درباره اش می گویند: معنای درد را خوب می دانست...با خود فکر می کنم که از درد نوشتن ادعای بزرگی ست. بار غم عشق را بر روی دوش نحیفی که آدمی دارد کشیدن مرد می خواهد. و مرد با درد معنا پیدا می کند. شاید به همین خاطر است که سال هاست کم مرد می بینیم، چون دردی نمی بینیم... از درد نوشتن ادعای بزرگی ست، واقعا بزرگ. ولی همیشه برایم این سوال بوده و هست. این که چرا هر وقت نامی از درد به میان می آید، ناگهان به یاد تو می افتیم قیصر، چرا؟ وقتی از درد حرف می زنیم، نام تو در ذره ذره های وجودمان فریاد زده می شود. اصلا انگار قلب تو به جای خون، درد پمپاژ می کند و ما هم که با هم همخونیم. این مخصوص همه ی ایرانی هاست... من از آن عقب مانده های!قافله ی قیصرم. از همان هایی که دیر تو را شناختند. صادقانه اش این می شود : " اصلا تو باغ نبودم! " و این حسرت برای من بود، هست و خواهد ماند! ولی قیصر! حاضرم قسم بخورم در فکر و دل هر ایرانی گره خورده ای. این را از لرزش دلمان در صبح هشتم آبان می فهمیم. پ.ب: دیروز وقتی ویژه نامه ی طراحی شده رو واسه نشون دادن به بهمن به دانشگاه می بردم، با خودم فکر می کردم که آیا بهمن و بچه ها از این ویژه نامه خوششون میاد یا نه؟ هرچند این ویژه نامه به استقبال همیشه خوب بهمن عزیز و دیگر دوستان مواجه شد اما... این کارم آزمایشی بود برای من که توی کانون بمونم یا واسه همیشه برم. گاهی وقتا درسته زبون حرفی رو به میون نمیاره اما نگاها، رفتارا، حتی حرکت دستا خیلی حرفا دارن و خیلی چیزارو به آدم میگن. و من به سه علت این کارو انجام دادم: یکی به خاطر علاقه شخصی خودم به قیصر، دو به خاطر ایجاد انگیزه تو بچه های کانون که حس می کنم بعد از اون قضیه ی تفکیک کمی دلسرد و بی انگیزه شدن- که فکر می کنم این بدترین چیزه و بعضی دشمنان مسئول! همینو می خوان - و سومی هم نگاه کردن به این حرکات و رفتارهای غیر زبانی! و نتیجه : من اصلا دوست ندارم مثل علی دایی باشم... نرو تنهاترین ِ من که این قلعه چه دلگیره بدون حجم احساست خلا دنیامو می گیره دارم بازی رو می بازم یه سربازم که غم داره که شاه خسته ی چشمات یکی سرباز کم داره تو کیش و مات این بازی شبیه شاه بی تابی که راهی جز شکستت نیس تو این بازی قلابی نرو ای شاه بی سرباز دیگه می خوام وزیرت شم پُرم از حسِ تو امشب بذار این بار گیرت شم همه آتیش تنهاییت می شینه تو نگاه من تو ماه قلعه ی دردی! بشو یک بار ماهِ من حمید پ.ب۱ : این ترانه و غزل "چشمانش" از من در بیستمین مجله ادبی شمال ایران ( هجوم ) به چاپ رسید. برای دیدن این مجله اینترنتی و شعرهای من به لینک زیر بروید. پ.ب۲ : با تشکر از دوست خوبم حاج بهمن بنی هاشمیِ عزیز... ای دل نگران که چشم هایت بر در... شرمنده که امروز به یادت کم تر... جز رنج، چه بود سهمت از این همه عشق؟ مظلوم ترین عاشق دنیا، مادر!۱ قرار ما، ساعت ۴ ... به وقت بی قراری شاید هنوز به همون خاطره که حس و حال خاصی به ساعت ۴ بعد از ظهر دارم. ساعت ۴ بعد از ظهر منو یاد دلتنگی، بی قراری، انتظار و از همه جالب تر فداکاری میندازه. چقدر روزایی از عمرم رو سر ساعت ۴ منتظر یه نفر بودم که با نگاه مهربونش کلی از نشاط و زندگیو تو قلب من می ریخت. منتظرِ یه زن استثنایی. منتظر یه مادر.... مامان که صبح زود می رفت سرکار، گاهی اوقات اصلا اونو نمی دیدیم. یعنی هفته هایی که بعد از ظهری بودیم، گاهی ما خواب بودیم و مامان می رفت سرکار. اما هفته هایی که صبحی بودیم و وقتی ظهر برمی گشتیم خونه، جذاب ترین بخش اون روز انتظار برای رسیدن مامان به خونه بود. درست سر ساعت ۴ بعد از ظهر.... اما یه چیزی در کنار همه ی انتظارا برای مامان، برامون جذاب و شیرین بود. اینکه مامان یه ظرف کوچیک داشت که اکثر اوقات ناهاری که سرکار بهش می دادن توش می ریخت و واسه ما می آورد. اگه ناهار کباب می دادن که بدون شک سهم ما بود. شاید اون روزا به عقل کوچیکم عمق این کار رو حس نمی کردم ولی این روزا که بزرگ تر شدم و به خصوص تو ماه رمضون معنی از صبح تا غروب چیزی نخوردن رو فهمیدم، به عمق اون فداکاری پی می برم. مادری که از صبح تا ظهر کار کرده، اما باز هم غذای ناهارشو میریزه تو یه ظرف کوچیک به عشق اینکه سر ساعت ۴ بعدازظهر بیاره واسه بچه هاش... ( با اینکه با تموم خستگی شب ها تا نیمه وقت بیدار می موند تا برای فردای بچه ها ناهار درست کنه ) همیشه دوست داشتم این ترانه از سعید شهروز رو تقدیم کنم به مامان عزیزم...و حالا فکر می کنم خدا این فرصتو بهم داده، هرچند خودش نمی خونه : غزل چشم سیاهت شب یلدامو چراغون می کنه یه چیزی داره نگاهت منو تا معجزه مهمون می کنه دست تو مخمل یاسِ روی التماس گونه های من شونه هات محرم با من شرم گریه هامو پنهون می کنه تو کی هستی که به جز تو با همه دنیا غریبی می کنم قسم چشمات خوردم که یه عمری خودفریبی می کنم اگه بیدارم و خوابم بذار خوش باشم از این عشق من هزار و یک شبم رو فدای خاطرِ بی بی می کنم بی بی شرقی من منت گفتن نداره می دونم عشقای امروز نه به باره نه به داره اما من به هر بهونه با تو دلباخته ترینم اینم از بخت بد ماست، من همینم که همینم با تو قیمتی ترینم ، ابرکِ قله نشینم بی تو ای خودی تر از من مثل حلقه بی نگینم۲ ....................................................... ۱. میلاد عرفان پور؛ کتاب " پادشهر" ۲. افشین سیاهپوش؛ آلبوم " گلابتون " سعید شهروز، ترانه "بی بی شرقی"

در زمانِ عذاب باریدی
وقتی قلبم پر از قفس می شد
روی دل، انقلاب باریدی
تو به من آرزو رو بخشیدی
وقتی قلبم تو واهمه گم شد
تو هجوم غبار و آتش بود
که صدام توی همهمه گم شد
بعد فتح و صدای آتش بس
تو مسیرو نشون من دادی
آرزوهات هنوز پابرجاس
گرچه اینجا غریبه افتادی
با نگاه پر از گل و بارون
در زمانِ عذاب باریدی
وقتی قلبم پر از قفس می شد
روی دل، انقلاب باریدی
حمید






